X
تبلیغات
دست نوشته های داریوش فرضیایی
تنها… یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 22:15
purang

بنــــــــــــــام خــــــــــــــــــــــدا

مسافت زیادی را باهم در دل کوه قدم زدیم ،تا اینکه  رسیدیم جاییکه پر از سکوت بود و آرامش و جاده ی خاکی به همراه درختان کاج ؛

لحظه ای به روی زمین نشستم و به او گفتم: رفیق ! یک عکس از من میندازی؟

با تعجب گفت:” ای بابا! لباسهات خاکی میشن! در ضمن اینجا چه منظره قشنگی داره که تو میخوای عکس بگیری؟؟ “

دستم رو زیر چانه ام گذاشتم و گفتم :تو عکستو بنداز و برو..،میخوام چند دقیقه ای تنها باشم.

وقتی  او رفت ، به انتهای جاده ی خاکی نگاه کردم و تمام روزها و لحظه ها و خاطرات تلخ و شیرین زندگی ام یک به یک از صفحه ذهنم عبور کرد؛

به یاد کسانی افتادم که روزی بر روی همین خاک قدم می زدند و خانه می ساختند اما امروز زیر خاک مدفون هستند و خانه هاشان  خراب..

در آن سکوت مطلق جاده نه صدایی بود ،نه کسی ،نه دوربین ِ تلوزیون ،نه طرفداران و نه همهمه ی  صدای کودکانی که من به عشقشان برنامه اجرا می کردم ؛

من بودم و جاده ی خاکی و  پاهای خسته و درختان کاجی که یادآور روزهای شیرین دوستی ام بود،

قطره ای اشک مهمان چشمانم شد ؛نه بخاطر دل گرفتی ،بلکه از شوق تنهایی و عدم دلبستگی ..

آری !این است واقعیت زندگی ؛

به تنهایی عادت کن ، قبل از اینکه همه چیزهایی که دوستشان داری تو را تنها بگذارند.

درحالیکه غرق در تنهایی و تفکر بودم ،لحظه ای زنگ پیام تلفنم بصدا درآمد ؛

و  متنی از یک دوست:

تو نیستی

اما من برایت چای میریزم ؛

دبروز هم نبودی

برایت بلیط گرفتم ؛

دوست داری بخند !

دوست داری گریه کن !

و  یا 

دوست داری مثل آینه مبهوت باش ؛

مبهوت من  و دنیای کوچکم ؛

دیگر چه فرقی می کند !

باشی یا نباشی ….!!!

من با تو زندگی می کنم

نوشته شده توسط ژالـه و زينـب  | لینک ثابت |

درهای بسته دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 22:15
purang

بنــــــــــام خـــــــــــدا

دوستان سلام !

راستش وقتی عکس بالا را نگاه می کردم به این فکر افتادم که پست جدیدم رو به همین مورد اختصاص بدم ؛“درهای بسته”

آخه با دیدن این عکس یاد روزهای سخت زندگیم افتادم که خیلی از درها بروم بسته شده بود؛

چه روزهایی که برای دریافت یک جواب کوتاه ،یا یک امضای کوچک ،یا یک بله ،یا نه یِ مختصر پشت ِ در نشستم و منتظر موندم ؛

چه لحظه ها و ساعاتی که پشت درهای بسته اضطراب و دلشوره تمام وجودم رو احاطه کرده بود و من جز خدا از کس دیگه طلب کمک نمیکردم ؛

آره!درهای بسته توی زندگیم زیاد بود،اما بالطف و عنایت ِ خدا در مقابلش ، درهای دیگری برام باز شد که تا امروز من از نعمت و رحمتش برخوردارم.

حتما این مثل بگوش شما آشناست که میگن:

“خدا گر زحکمت ببندد دری:: ز رحمت گشاید در دیگری”

 من به عین ِ این مطلب رو تجربه کردم و ایمان دارم که اگر دری بروی ما بسته میشه مطمئناً حکمتی در اون نهفته است..

با این حال امیدوارم که هیچ وقت پشت درهای بسته نمونید و همیشه درهای خوشبختی بروی همه شما باز باشه..باور کنید این بزرگترین آرزوی من برای تک تک شما دوستان است.

تا پست بعدی یا علی…

نوشته شده توسط ژالـه و زينـب  | لینک ثابت |

میم مثل مادر،میم مثل معلم! یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 13:8

purang

بنــــــــام خــــــدا

دوستان عزیز سلام

امیدوارم در پناه خدای مهربان شاد باشید و تندرست ؛

به بهانه ی روز مادر و هفته ی معلم تصمیم گرفتم چند خطی را برایتان بنویسم.

ولی هرچقدر فکر کردم نتوانستم این دو را از هم تفکیک کنم !

چرا که مادر در کنار مسئولیتِ  مادریش یک معلم نیز محسوب میشود ؛

معلمی که پایه های اخلاقی و تربیتی ِ هریک از ما را او پی ریزی کرده

و

با عشق و فداکاری از همان ابتدای کودکی بسیاری از آموزه های انسانی را بما یاد داد.

از سویی دیگر معلم نیز همچون مادری دلسوز است که آینده ی درخشان ، پیشرفت و

سعادتِ دانش آموزانی که فرزند او محسوب می شوند، برایش بهترین آرزوهاست؛

او که با همه ی مشقت ها در کمال ِ صبر و بردباری بما درس زندگی ، آگاهی و جهان بینی می دهد..

خلاصه اینکه :

هم معلم،هم مادر،جایگاه والایی دارند که با زبان نمی توان آن را توصیف کرد،

در عمل نیز جبرانش برای هریک از ما میسر نیست.

لذا !

فقط می توانیم از آنان تشکر کنیم و برایشان دعای خیر داشته باشیم.

“مادر عزیزم ،معلم خوبم ،روزتان گرامی باد!”

نوشته شده توسط ژالـه و زينـب  | لینک ثابت |